پایگاه خبری مکتوبنامه: به نقل از ایسنا، روزنامه اعتماد در یادداشتی به قلم مهدی خاکیفیروز نوشت: گاهی فکر میکنم ما در شلوغترین دوران تاریخ زندگی میکنیم و در عین حال، خلوتترین آدمهای تاریخیم. کافی است دست ببریم سمت گوشی. آنجا همیشه کسی هست. یکی عکس صبحانهاش را گذاشته، یکی از فرودگاه فیلم گرفته، یکی از بچهاش نوشته، یکی از شکست عشقیاش، یکی از موفقیت کاریاش، یکی هم عکسی از یک غروب گذاشته که معلوم نیست واقعا همانقدر زیبا بوده یا فیلترش کردهاند. پیامها میآیند، اعلانها روشن میشوند، گروهها حرف میزنند، آدمها میخندند و قلب میفرستند. انگار جهان هرگز نمیخوابد.
با این حال، نیمهشب که میشود، خیلیها گوشی را گوشهای از تختخواب میگذارند و میمانند با یک اتاق ساکت. عجیبترین تناقض زندگی امروز همین است. ما هر روز آدمهای بیشتری را میبینیم و گاهی از همیشه کمتر کسی را داریم که بتوانیم بیمقدمه به او زنگ بزنیم و بگوییم: «حالم خوب نیست، بیا کمی حرف بزنیم.»
زمانی تلفن برای پیدا کردن آدمها بود. حالا تلفن، خودش تبدیل شده به بخشی از زندگی ما و راهی برای فرار از روابط واقعی. صبح که چشم باز میکنیم، پیش از آنکه صدای آدم کنارمان را بشنویم، صفحهای روشن میشود و صورت آدمهایی را میبینیم که کیلومترها دورترند. شب هم آخرین چیزی که میبینیم، همان صفحه است. فاصله میان بیدار شدن و خوابیدن، پر شده از آدمهای خیالی. آدمهایی که حضورشان در زندگی ما گاهی به یک عکس، یک استوری یا یک علامت قلب محدود میشود.
ارتباط است، اما آیا رفاقت هم هست؟
سالها پیش، اگر کسی میگفت صدها دوست دارم، احتمالا باید توضیح میداد که چطور با این همه آدم آشنا شده است. امروز عدد دوستان، دنبالکنندگان و مخاطبان گوشهای از صفحه نشسته و به ما یادآوری میکند که چند صد نفر، چند هزار نفر یا چند ده هزار نفر میتوانند ما را ببینند. با این حال، دیدن با شناختن فرق دارد. ممکن است کسی هر روز عکسهای ما را ببیند و هیچ وقت نفهمد چرا امروز حوصله نداریم. ممکن است برای تولدمان صدها پیام بیاید و آخر شب، چشممان دنبال یک اسم خاص بگردد؛ همان اسمی که هیچ پیامی نفرستاده است. اینجا دیگر مساله، کیفیت حضور است.
تنهایی همیشه در یک اتاق تاریک و خانهای ساکت اتفاق نمیافتد. گاهی آدم وسط مهمانی نشسته، گوشی دستش است، صدای خنده از اطرافش میآید و باز هم حس میکند، میان آدمها گم شده و تنهاست. گاهی در مترو، کنار دهها نفر، همه سرشان پایین است و هر کدام مشغول مرور زندگی آدمهایی هستند که در آن واگن حضور ندارند. بدنها کنار هماند و ذهنها هر کدام در شهری دیگر پرسه میزنند. ما یکی از عجیبترین شکلهای همزیستی را ساختهایم. کنار هم نشستهایم و با کسانی حرف میزنیم که اینجا نیستند.
کافی است به یک کافه نگاه کنیم. میزهای دو نفرهای که هر دو نفر در آنها سرشان پایین است. گاهی یکی چیزی میگوید، دیگری بدون آنکه چشم از صفحه بردارد، جواب میدهد. بعد هر دو دوباره به گوشی برمیگردند. انگار قرار بوده با هم باشند، اما هر کدام در جای دیگری زندگی میکنند. این اتفاق آنقدر عادی شده که دیگر به چشممان نمیآید.
ما آرامآرام مهارت با هم بودن را فراموش میکنیم. با هم بودن، البته، همیشه حرف زدن نیست. گاهی یعنی دو نفر روی نیمکتی بنشینند و برای چند دقیقه سکوت کنند. یعنی کسی از کنارمان رد شود و از روی صورتمان بفهمد امروز روز خوبی نداشتهایم. بتوانیم وسط یک گفتوگوی بیهدف، ناگهان درباره چیزی جدی حرف بزنیم. کسی آنقدر ما را بشناسد که وقتی میگوییم: «خوبم»، بفهمد احتمالا خوب نیستیم.
شبکههای اجتماعی این بخش از زندگی را حذف کردهاند. آنها شکل دیگری از ارتباط ساختهاند. ارتباطی سریع، دایمی و کمهزینه. یک پیام میفرستیم، یک عکس میفرستیم، یک واکنش نشان میدهیم و خیالمان راحت میشود که از آدمها دور نیفتادهایم.
اما بعضی فاصلهها با پیام پر نمیشوند. آدم گاهی دلش یک فنجان چای میخواهد که کسی روبهرویش نشسته باشد. یک پیادهروی بیهدف. یک تلفن طولانی که هیچ موضوع مهمی ندارد. یک نفر که بتوانی جلویش خودت باشی؛ بدون اینکه لازم باشد عکس خوبی از خودت نشان بدهی، جملههایت را مرتب کنی یا وانمود کنی زندگیات از آنچه هست، زیباتر است.
یکی از دلایل خستگی ما همین است. در فضای مجازی، بیشتر اوقات مشغول نمایش نسخهای از خودمان هستیم که دوست داریم دیگران ببینند. آدم موفق، آدم خوشحال، آدم اهل سفر، آدم کتابخوان، آدم عاشق، آدم پرانرژی. حتی غمها هم گاهی تبدیل به محتوا میشوند.
بعد، وقتی صفحه خاموش میشود، میمانیم با همان خودی که هیچ فیلتری برایش وجود ندارد. این «خودِ واقعی» گاهی خسته است. گاهی عصبانی است. گاهی حسود است. گاهی بیحوصله است. گاهی از آینده میترسد و گاهی دلش برای کسی تنگ شده که مدتهاست نمیتواند با او حرف بزند. بهتر است دوباره یاد بگیریم که همه چیز قرار نیست منتشر شود. بعضی لحظهها برای استوری نیستند. بعضی حرفها برای گروه خانوادگی نیستند. بعضی غصهها مخاطب عمومی ندارند. بعضی شادیها هم وقتی فقط میان دو نفر بمانند، شیرینترند.
ما احتیاج داریم دوباره آدمها را از صفحههایشان جدا کنیم. کسی که هر روز عکسهای سفرش را منتشر میکند، ممکن است دلش برای خانه تنگ شده باشد. کسی که همیشه شوخی میکند، ممکن است شبها خوابش نبرد. شاید کسی که هیچ وقت از شکستهایش حرف نمیزند، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم از زندگی خسته شده باشد. آدمها پیچیدهتر از صفحههایشان هستند.
راه نجات از این تنهایی بزرگ، قطع کردن اینترنت یا کنار گذاشتن گوشی نیست. مساله، پیدا کردن تعادل میان حضور مجازی و حضور واقعی است. گاهی باید گوشی را روی حالت بیصدا گذاشت و روبهروی کسی نشست. باید زنگ زد و پرسید: «چه خبر؟» و واقعا منتظر جواب ماند. باید یک عصر را با یاری قدیمی و بدون عکس گرفتن گذراند. باید از دوستی که مدتهاست ندیدهایم، بپرسیم کجایی و اگر گفت: «سرم شلوغ است.» یک روز دیگر دوباره سراغش برویم. دوستی واقعی همین پیگیریهای کوچک است.
چیزی که از آدمها در زندگی میماند تعداد دنبالکنندگانشان نیست. کسی تعداد لایکهای عکسهای ما را به خاطر نمیآورد. کسی یادش نمیماند یک پست را چند نفر دیدهاند. چیزی که میماند، صدای آدمی است که یک شب در سختترین روزها زنگ زد. دستی است که روی شانهمان نشست. چایی است که کسی بیآنکه بپرسد برایمان ریخت. پیادهروی طولانی با دوستی که وسط راه فهمیدیم چند ساعت گذشته و هنوز حرف برای گفتن داریم.
ما بیش از آنکه به آدمهای بیشتری احتیاج داشته باشیم، به چند آدم واقعیتر احتیاج داریم. چند نفر که بتوانیم پیششان خودمان باشیم. چند نفر که وقتی گوشیمان خاموش است هم بدانند کجای زندگی ایستادهایم و مهمتر از همه، چند نفر که وقتی یک شب همه اعلانها خاموش شد، هنوز دلمان بخواهد شمارهشان را بگیریم. آن وقت میفهمیم آنلاین بودن، همیشه به معنای با کسی بودن نیست.گاهی باید از صفحه بیرون آمد، در را باز کرد، رفت سراغ یک آدم واقعی و گفت: «بیا کمی با هم باشیم.»
