دسته‌بندی نشده

خطرات نهفته در روایت بزرگ‌تر از ایران چیست؟

اگر روایت ما برای ما از خود ایران بزرگ‌تر شود آن زمان چیزهای زیادی ما را تهدید می‌کند، حتی ارتکاب به خیانت و تبدیل شدن به ستون‌پنجم!

کد خبر: ۳۰۰۷۰ نویسنده:

پایگاه خبری مکتوب‌نامه: به نقل از مشرق، مرتضی درخشان طی یادداشتی در روزنامه فرهیختگان نوشت:

اکتبر ۱۹۳۶: مادرید

یک پیام! یک پیام ساده مثل موریانه ستون‌های شهر مادرید را از تو پوک کرد و باعث شد پایتخت غوطه‌ور در کابوس قحطی و گرسنگی فروبریزد: «من با چهارستون سرباز به سمت شما می‌آیم، اما فقط روی آن‌ها حساب نکنید، ستون‌پنجم داخل مادرید و در بین شماست!» این حرف‌های امیلیو مولا، ژنرال تحت فرماندهی فرانکو بود که برای فتح مادرید می‌آمد تا جمهوری‌خواهان را شکست دهد: «ستون‌پنجم در مادرید و حتی در میان جمع شما هستند که دانسته یا ندانسته برای ما فعالیت می‌کنند. شاید هم با ما موافق نباشند؛ ولی چون با عقیده و نظریه شما صددرصد مخالف هستند، اعمالشان غیرمستقیم به نفع ما تمام می‌شود.

اگر از چهارستون اعزامی واهمه ندارید از این «ستون‌پنجم» بترسید که در تمام امور و شئون شما نفوذ دارند و راه ورود چهارستون را به داخل شهر هموار می‌کنند.» این جملات نه‌تنها عبارت ستون‌پنجم را وارد ادبیات سیاسی جهان کرد، بلکه مسئله را از «چه کسی دشمن است؟» به «چه کسی ممکن است دشمن باشد؟» بدل کرد و مرگ اعتماد، مادرید را در سوءظن، بازداشت و کشتار فروبرد، آن‌قدر که مانوئل چاوس نوگالس، روزنامه‌نگار و نویسنده اسپانیایی، بعدها درباره اثر آن جمله نوشت که کمتر پیش‌آمده یک جمله ساده چنین هزینه‌ای به بار بیاورد!

سپتامبر ۲۰۲۶: تهران

جنگ حالا روزهای آرام‌تری را سپری می‌کند، موشک‌ها کمتر شلیک می‌شوند و اغلب شهرها دیگر صدای انفجار را نمی‌شنوند. دشمن اما هنوز پشت دروازه است؛ دشمنی که برای از پا انداختن ما با تمام قوا به میدان آمده، اما ما برای شکست او تمام توان خود را هنوز به کار نگرفته‌ایم، نه اینکه اراده‌ای برای جنگیدن نداشته باشیم، بلکه توان ما دارد در جای دیگری صرف می‌شود و وقتی به میدان می‌رسد از هزار طرف ساییده شده است.

اینکه «ما کجای این جنگ ایستاده‌ایم؟!» یکی از هزاران سؤالی است که ذهن ما را دچار خارش می‌کند، ما می‌خواهیم توی دفاع از خاکمان سهیم باشیم، اما کجا؟! سؤالات دیگری هم هستند، مثلاً اینکه ستون‌پنجم یک روایت واقعی است؟ اگر واقعی است چه کسی ستون‌پنجم است؟ اگر پیدایش کردیم چه‌کار کنیم؟ پاسخ تمام این سؤالات خیلی ساده است، جلوی چشم ما ایستاده و ما باور نمی‌کنیم این‌قدر روشن آن‌ها را نادیده می‌گیریم. شاید ویراستار روزنامه به این فکر کند که استفاده از عبارت «ما» در این بخش بیش از حد بوده، اما این یک یادآوری است، یادآوری آنچه خیلی‌هایمان فراموش کرده‌ایم، این که همگی «ما» هستیم.

اکتبر ۱۸۷۰: فرانسه

ارتش «پروس» بخش بزرگی از فرانسه را گرفته بود، پاریس در محاصره قرار داشت و «اورلئان»، یکی از مهم‌ترین شهرهای فرانسه، در دست نیروهای دشمن بود. توی جنوب اما امید مثل شکوفه‌های سیب روییده بود، روزنه‌ای از امید که آلمانی‌های پروس انتظارش را نداشتند: «ارتش لوار» با ده‌ها هزار سرباز، توپخانه، واحدهای تازه‌نفس و مردی که اصرار داشت جنگ هنوز تمام نشده است؛ لئون گامبتا. او وزیر جنگ دولت دفاع ملی بود؛ جمهوری‌خواهی که معتقد بود فرانسه نباید تسلیم شود و این حرف مثل شعله‌ای کوچک قلب تمام مردم فرانسه را گرم می‌کرد. او ارتشی از نو با نقشه‌ای روشن جمع کرده بود، آن‌ها می‌خواستند در چند محور اورلئان را پس بگیرند، به سمت پاریس بروند و حلقه محاصره را بشکنند. برای نخستین‌بار بعد از هفته‌ها، یک راه‌حل واقعی وجود داشت که شاید فرانسه بتواند به جنگ برگردد و این نبرد هنوز تمام نشده باشد.

نقل زبان مردم گامبتا و ارتش جدیدش بودند، قرار بود لوار کشور را از سقوط نجات دهد. کمی پیش از حمله اما خبر سقوط شهر دیگر فرانسوی‌ها یعنی «متز» رسید و «مارشال بازن»، با ارتش بزرگی که ماه‌ها در محاصره مانده بود، تسلیم شد و نزدیک به ۱۸۰ هزار سرباز فرانسوی تسلیم شدند تا دست فرانسه خالی‌تر شود و در عوض نیروهای آلمانی ارتش پروس که خیالشان از متز راحت شده بود می‌توانستند به جبهه‌های دیگر اضافه شوند. ساعت شنی برای ارتش لوار برگشت و زمان مفهوم جدیدی پیدا کرد. هر ‌ساعتی که می‌گذشت ارتش دشمن چاق‌تر و احتمال پیروزی لاغرتر می‌شد. باید کاری می‌کردند. درست در شب پایانی اکتبر، سربازهای فرانسوی روبه‌روی اورلئان منتظر فرمان حمله بودند، واحدهای تهاجمی توجیه شده و نقشه‌ها روی میز بودند تا فرمانی از فرماندهی، ورق جنگ را در اورلئان و پس از آن در پاریس برگرداند. سربازها نامه‌های عاشقانه‌شان را نوشتند، بوسیدند و به دیگران سپردند، اسلحه‌ها را به آغوش کشیدند و در نقطه رهایی ایستادند، به امید اینکه بروند و برای معشوقه‌هایشان آزادی به ارمغان بیاورند.

اولین روشنایی صبح بارانی، کلاه و اسلحه سربازان را که زیر باران خیس شده بودند براق‌تر نشان می‌داد، همه درحالی‌که پوتین به پا داشتند منتظر اشاره‌ای ایستاده بودند. خورشید از سمت شرق کم‌کم آسمان را روشن کرد، پوشش تاریکی به‌صورت کامل از بین رفت، خورشید به وسط آسمان نزدیک شد، اما هیچ فرمان حمله‌ای صادر نشد که نشد که نشد!

همچنان سپتامبر ۲۰۲۶ تهران

تصمیم‌ها باید بر اساس اطلاعات گرفته شوند، مثلاً من که توی خانه نشسته‌ام نمی‌دانم سربازان آمریکایی چه زمانی و در کجا تجمع کرده‌اند که برای نیروهای نظامی هدف تعیین کنم یا نمی‌دانم چقدر سوخت موشک داریم که بخواهم روی آن حساب کنم. تازه این روی ساده ماجراست، بعضی وقت‌ها دو نفر در یک مورد مشترک دو حرف متفاوت می‌زنند، یکی می‌گوید نفت نمی‌فروشیم، دیگری می‌گوید می‌فروشیم و خوب هم می‌فروشیم. هر دو هم مسئول هستند! اصلاً چه کسی می‌جنگد؟! کسی که اسلحه به دست می‌گیرد، کسی که فرمان می‌دهد یا کسی که پول جنگ را پرداخت می‌کند؟ یک‌بار هرکدام از این سه عنصر را از جنگ حذف کنید تا اهمیت هریک از آن‌ها برای شما مشخص شود. برای اینکه ذهن شما روشن‌تر شود یک‌بار به زن‌هایی فکر کنید که توی خانه‌ها نشسته‌اند و خانواده‌ای را بدون مرد جنگی اداره می‌کنند، حتی به آدم‌هایی فکر کنید که می‌خواهند از جنگ فرار کنند. آن‌وقت معنی این برای ما روشن‌تر می‌شود ‌که جنگ یک کشور را به طور کامل درگیر می‌کند.

ادبیاتی‌ها می‌گویند هر گلوله در جنگ دو نفر را می‌کشد؛ یکی سرباز و دیگری زنی که در خانه انتظار او را می‌کشد. روزنامه‌نگارها حتی از این بی‌رحم‌ترند، آن‌ها تمام اعضای خانواده را در معرض همان گلوله قرار می‌دهند و معتقدند عوارض اجتماعی جنگیدن و گلوله خوردن بیشتر از مردن دو نفر است. اما این حرف‌ها به این معنی نیست که نجنگیدن راه‌حل است، کدام احمقی استدلال نجنگیدن برای پایان تجاوز را می‌پذیرد؟ تمام ادبیاتی‌ها و روزنامه‌چی‌های باتجربه و عاقل فریاد می‌زنند اگر در موقعی که باید بجنگیم اسلحه‌هایمان را غلاف کنیم بعدها باید آدم‌های بیشتری را فدای آن سکوت کنیم. اگر توی میدان نجنگید توی شهر خودتان با دشمن روبه‌رو می‌شوید. حالا حساب کنید همان گلوله‌ای که قرار بود فقط سرباز را نشانه بگیرد و عوارض آن را مثل خون به‌صورت خانواده‌اش بپاشد؛ همان زن توی خانه، همان بچه‌ها و همان اجتماعی را که درگیر یک مرگ بود مستقیماً با خود مرگ چهره‌به‌چهره می‌کند. البته روشن است که این مطلب بنا ندارد در خصوص خوب یا بد بودن جنگ حرف بزند.

همچنان اکتبر ۱۸۷۰ فرانسه

گفتیم فرانسوی‌ها درست در زمانی که می‌توانستند ورق جنگ را در اورلئان و پس از آن در پاریس برگردانند تا صبح منتظر دستور حمله ماندند و زمان از دست رفت. مشکل اینجا بود که جنگ فقط توی جبهه‌ها جریان نداشت و فرانسوی‌ها فقط با پروس نمی‌جنگیدند. آن‌ها بیش از اینکه روی خود جنگ تمرکز کنند درباره اینکه جنگ را باید تا کجا ادامه داد، درباره آینده فرانسه و درباره اینکه چه کسی قرار است فرانسه پس از سقوط امپراتوری را رهبری کند، بحث می‌کردند و اختلافات جدی وجود داشت.

گامبتا جمهوری‌خواهی جنگ‌طلب بود و در برابر او، چهره‌هایی مانند آدولف تیر قرار داشتند؛ سیاست‌مداری بانفوذ که از ادامه جنگ بی‌پایان می‌ترسید و آینده سیاسی فرانسه را جور دیگری در ذهن خود چیده بود. جنگ سیاست‌مداران برای آینده‌ای که اصلاً معلوم نبود از راه می‌رسد یا نه از راه رسید و خیلی زود پای سیاست به جنگ باز شد.

قدکشیدن گامبتا، محبوبیت جمهوری‌خواهان طرف‌دار جنگ و پیامد سیاسی یک پیروزی بزرگ برای آن‌ها جناح‌های دیگر به‌خصوص آدولف تیر را نگران کرده بود و در سطوح بالای سیاسی همه روی مدل حمله اتفاق‌نظر نداشتند. کسی نمی‌گفت نجنگیم، مسئله چطور جنگیدن بود!

دُرِل دو پالادین، فرمانده ارتش لوار که منصوب خود گامبتا بود هم نهایتاً با نقشه او مخالفت کرد و سر از اردوگاه تیر درآورد، نه اینکه رسماً با او هم‌پیمان شود، بلکه تصمیم گرفت عملیات را عقب بیندازد. به‌این‌ترتیب دستور حمله‌ای که برای پایان اکتبر طراحی شده بود به جبهه نرسید و ارتشی که باید حرکت می‌کرد سر جای خودش ایستاد.

۱۰ روز بعد ارتش لوار با حدود ۶۵ هزار نفر بالاخره حمله کرد، فرانسوی‌ها موفق شدند مواضع دشمن را بگیرند و اورلئان بالاخره آزاد شد، اما جنگ دیگر زمان زیادی به فرانسه نمی‌داد.

نیروهای پروسی که از متز آزادشده بودند به ارتش پراکنده فرانسه رسیدند و ارتشی که چه در ستاد و چه در صف دچار بی‌نظمی و اختلاف بود حالا نیروهای تازه‌نفس را مقابل خود داشت.

اختلاف سیاسی بین افرادی که باید درباره جنگ تصمیم می‌گرفتند همچنان ادامه داشت و فرانسه‌ای که هنوز می‌توانست بجنگد به‌وضوح دید که برای جنگیدن، فقط سرباز کافی نیست و زمانی هست که همه کسانی که قرار است درباره جنگ تصمیم بگیرند – دست‌کم برای مدتی – باید با یک اولویت فکر کنند و در فرانسه روایت بقای کشور از اولویت اول خارج شده بود.

ارتش قدرتمند پروس پشت دروازه‌های پاریس ایستاده و فرانسه درگیر موجودیت خودش بود، اما بعضی‌ها در آینده رؤیابافی می‌کردند و نگران قدرت‌گرفتن رقیب بودند، غافل از اینکه اگر همین بارقه امید کور می‌شد دیگر زمینی برای رقابت وجود نداشت. نتیجه جنگ احتمالاً برای همه قابل‌پیش‌بینی است؛ فرانسه در ۱۸۷۰ شکست خورد، «امپراتوری ناپلئون سوم» فروریخت و پاریس گرسنه و جنگ‌زده، ماه‌ها در محاصره ماند و در نهایت، فرانسه مجبور شد در شرایطی بسیار سخت صلح را بپذیرد.

بازهم سپتامبر ۲۰۲۶ تهران

ساده‌لوحانه‌ترین برداشت از این واقعه تاریخی این است که «این‌همانی» کنیم، به‌این‌ترتیب که آدولف تیر می‌شود دکتر فلانی، گامبتا هم که حتماً دکتر بهمانی است و می‌ماند پالاداین که احتمالاً این هم می‌شود دکتر بیساری و همان‌طور که می‌بینید به لطف خدا و با جست‌وجوی اندکی در تاریخ توانستیم مشکل کشور را حل کنیم و ستون‌پنجم شناسایی شد، الحمدلله!

لابد برنامه بعدی این است که استیضاح کنیم و دار بزنیم و از بین ببریم! بدون اینکه حواسمان باشد که زمینه‌های این اتفاق و اتفاقات جنگ خودمان چقدر با هم تفاوت دارد. شاید حواسمان نیست که مردم اسپانیا در زمان ژنرال فرانکو همین ساده‌سازی‌ها را انجام دادند و آن بلا را سر خودشان آوردند. مرور تاریخ با مرور یک قصه برای ما درس‌آموز نیست، بیایید این بار برای این‌که به مقصد برسیم عجله نکنیم.

ژوئیه ۷۱۱ میلادی اسپانیا

خبر حمله یک آفریقایی و عبور او از تنگه، گوش مردم «اسپانیا» را پر کرده بود، یک نام که در عصر حاضر برای ما آشناست؛ طارق بن زیاد. نام طارق به علت تنگه «جبل‌الطارق» در دهانه دریای مدیترانه در تاریخ ماندگار شده است، کسی که دروازه ورود به اروپا را برای مسلمانان باز کرد، همه از شمشیر و جسارت او صحبت می‌کنند، اما کمتر کسی از پادشاه آن روزگار اسپانیا که رهبری «ویزیگوت‌ها» را بر عهده داشت حرف می‌زند. رودریک، نام پادشاه ویزیگوت‌های اسپانیا بود؛ پادشاهی که با مرگ ویتیزا به تخت نشست، اما مشکلی اساسی داشت، تمام مردم اسپانیا به‌خصوص هواداران خاندان ویتیزا با او کنار نیامده بودند و پادشاهی او را به رسمیت نمی‌شناختند. در چنین وضعیتی کشور دوپاره نمی‌شود، در این لحظه برای تمام آن‌هایی که خودشان را در سپهر سیاسی بررسی می‌کنند یک سؤال اساسی پیش می‌آید: «اگر فلانی می‌تواند چرا من نتوانم؟» و همین سؤال کشور را از دوپاره به چندین پاره تقسیم می‌کند و حتی می‌تواند نام کشور را از روی یک سرزمین بردارد. وسط همین اوضاع، وقتی که یک پادشاه روی تخت سلطنت نشسته و ننشسته بود سروکله طارق از شمال آفریقا پیدا شد که جنوب اسپانیا را کم‌کم فتح می‌کرد و پیش می‌آمد.

اینکه طارق بر حق بود یا متجاوز، اسلام او در اسپانیا خوب بود یا مسیحیت باید تداوم پیدا می‌کرد و هزاران سؤال دیگر در این لحظه برای ما اهمیتی ندارد، این جستار می‌خواهد از نگاه یک اسپانیایی صحبت کند، یک نفر که به یک نام، به یک پرچم و به یک سرزمین عرق دارد. ۱۹ ژوئیه طارق در جنوب به رودریک رسید، به پادشاهی که کشوری متحد نداشت. اسپانیایی‌ها به‌جای اینکه اسپانیا را در پیروزی جست‌وجو کنند خودشان را توی پیروزی اسپانیا جستجو می‌کردند و در مقابل افرادی ایستاده بودند که با یک هدف به میدان آمده بودند: «شکست اسپانیا!»

نبرد بزرگ شروع شد و همه می‌دانستند سرنوشت اسپانیا به‌زودی روشن خواهد شد، اما چیزی که همه نمی‌دانستند این بود که برخی از طرف‌داران پسران ویتیزا در صف دشمن ایستاده‌اند!

صف ارتش اسپانیا خیلی زودتر از تصور دوطرف به هم خورد و سپاه ویزیگوت در هم شکست. بعد از آن رودریک ناپدید شد و سرنوشتش در منابع قطعی نیست، اما سرنوشت اسپانیا در تمامی منابع به‌خوبی روشن است. شهرها یکی‌یکی سقوط کردند و پادشاهی ویزیگوت‌ها فروپاشید، کشوری سقوط کرد که نمی‌توان قسم خورد اگر همه جناح‌های آن متحد بودند چه اتفاقی می‌افتاد، اما تمام تاریخ اسپانیا به چشم دید که آن‌ها درست در لحظه‌ای که به یک جبهه واحد نیاز داشتند، وحدت نداشتند.

تمام تاریخ تمام دنیا

کشورها در میانه بحران دچار چندصدایی می‌شوند و هر کسی فکر می‌کند مردم، اکثریت، کشور و هر چیز دیگری آن جایی است که خودش ایستاده است و شاید ترسناک‌تر از همه این باشد که این اتفاق الزاماً با دروغ و خیانت شروع نمی‌شود. خطرناک شدن آدم‌ها گاهی با این حقیقت شروع می‌شود که «من درست می‌گویم» و بعد، آرام‌آرام تبدیل می‌شود به «پس فقط روایت من درست است» و آن‌قدر به روایت خودش ایمان می‌آورد که دیگر حاضر به دیدن حقیقت نباشد، از قضا ممکن است آدم بدی نباشد، وطنش را دوست داشته باشد و از همه مهم‌تر اینکه ممکن است حتی در بسیاری از موارد حق با او باشد! سرانجام این تفکر به اینجا می‌رسد که «پس خود کشور همان چیزی است که من می‌گویم و هرکس این روایت را خدشه‌دار کند، خائن است.» از اینجا به بعد، ممکن است همین آدم به‌جای این‌که کشورش را حفظ کند، تمام توانش را صرف اثبات حقانیت خودش کند، مثلاً برود و به سپاه طارق بپیوندد.

گاهی اوقات واقعیت در مقابل چشم ما قدم می‌زند، ما اما بخشی از آن را که با روایت شخصی‌مان جور در نمی‌آید نادیده می‌گیریم، حتی ممکن است خیانتی در کار نباشد و نیت خیرخواهانه‌ای هم در جریان باشد.

حوالی ۶۵۰ میلادی ایران

قرن‌ها پیش از آن، «ایران ساسانی» هم در آخرین سال‌های عمرش گرفتار وضعیتی مشابه اما از یک‌جهت دیگر شده بود. پس از مرگ خسروپرویز، کشور وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی شدید شد. در فاصله‌ای کوتاه، شاهان یکی پس از دیگری آمدند و رفتند و خاندان‌های بزرگ در تعیین قدرت نقش سنگینی پیدا کردند. بی‌ثباتی دودمانی، نزاع نجبا و ضعف اقتدار مرکزی در این دوره زیاد شده بود و این یعنی عملاً کشوری متحد وجود نداشت، تا آنجا که وقتی حمله عرب‌ها جدی شد، یزدگرد سوم ناچار بود از شهری به شهر دیگر برود و از فرمانروایان محلی برای کمک به دفاع از کشور «گدایی» کند. دست آخر هم یک جبهه متحد واقعی شکل نگرفت.

ممکن است این‌طور تفسیر تاریخ برای شما ساده‌سازی به نظر برسد، بله، سقوط ساسانیان علت‌های دیگری هم داشت. جنگ فرسایشی با «بیزانس»، مشکلات اقتصادی، بحران اجتماعی و عوامل نظامی هم در فروپاشی نقش داشتند، اما تصویر آخری که از یزدگرد سوم باقی ماند یک پادشاه بود که در قلمرو خودش از سرزمینی به سرزمینی دیگر می‌رود و از حاکم محلی برای نجات امپراتوری کمک می‌خواهد، تصویری آشنا از امپراتوری بزرگی که دشمن پشت مرزهایش بود، اما دیگر یک فرمان واحد نداشت.

هر زمان هر جای ایران

تکفیر این نوشته کار بسیار ساده‌ای است، می‌توان نویسنده را اسلام‌ستیز معرفی کرد که فتوحات اسلامی را ناچیز جلوه می‌دهد، می‌توان او را به ساده‌سازی متهم کرد، حتی می‌توان گفت که او یک «پان‌ایرانیست» است.

اصلاً او خودِ خودِ «ستون‌پنجم» است! اما یک‌بار به‌جای این‌که برچسب‌ها را بیرون بیاوریم به این فکر کنیم که مگر در ممالک اسلامی همین اتفاق نیفتاده است؟ مثلاً عثمانی‌ها مگر وسط جنگ جهانی نبودند که عرب‌ها در رؤیای سرزمین خودشان پشت حکومت مرکزی را خالی کردند؟ اختلاف بین چپ‌ها و اسلام‌گرایان در فلسطین را به‌خاطر بیاورید، چه کسی جز صهیونیست‌ها از خالی‌کردن پشت انتفاضه توسط «سلطه» سود برد؟ راه‌حل مواجهه با این مطلب از دور خارج‌کردن نویسنده یا جریده نیست، فکرکردن است، بیایید بدون شبیه‌سازی آدم‌ها و تصمیمات به این سؤال فکر کنیم که چقدر این مدل اندیشه به خود ما شباهت دارد؟ چقدر برای کشور و نگه‌داشتن کشورمان احتیاط می‌کنیم؟

ایران تنها روایت ما از ایران نیست؛ ما تنها تصویری از کشور ساخته‌ایم که البته تمام واقعیت را هم شامل نمی‌شود. این را که کدام روایت درست‌تر است می‌توان بعدها سنجید، به شرطی که ایرانی باقی‌مانده باشد! اگر روایت ما برای ما از خود ایران بزرگ‌تر شود آن زمان چیزهای زیادی ما را تهدید می‌کند، حتی ارتکاب به خیانت و تبدیل شدن به ستون‌پنجم! ممکن است ما روایت درست‌تر را داشته باشیم، اما اگر روی ویرانه‌ای بایستیم و محکم بگوییم: «دیدید؟ حق با ما بود!» از میان خرابه‌ها و زیر آوار چشم‌هایی ما را پیدا خواهند کرد و از ما خواهند پرسید: «که چه؟»

دوباره اکتبر۱۹۳۶ مادرید

به اسپانیا برگردیم، به مادرید و یک‌بار دیگر پیام امیلیو مولا، فرماندهی که برای فتح پایتخت می‌آمد را مرور کنیم. امیلیو مولا حرف‌های جذاب و تأثیرگذاری زد و مادرید را در یک شک‌وتردید عمیق فروبرد و در این میان خیلی‌ها با برچسب ستون‌پنجمی راه افتادند و تسویه‌حساب سیاسی و شخصی کردند. گفتیم که بازداشت، شکنجه و کشتار زیادی بر اثر همین یک جمله صورت گرفت، اما حواسمان نبود که امیلیو مولا گفت که ستون‌پنجم «دانسته یا ندانسته» برای ما فعالیت می‌کند. شاید هم با ما موافق نباشند؛ ولی چون با عقیده و نظریه شما صددرصد مخالف هستند؛ بنابراین اعمالشان غیرمستقیم به نفع ما تمام می‌شود.

فرانکو رسید و آدم‌هایی که قرار بود کنار هم توی یک سنگر باشند، پنجه به‌صورت هم می‌کشیدند، یکدیگر را متهم می‌کردند و دنبال ستون‌پنجم می‌گشتند، غافل از اینکه خودشان بخشی از آن ستونی بودند که در آن بخش «ندانسته» آب به آسیاب دشمن می‌ریختند. آدم‌هایی که به‌خاطر اختلافات بزرگ و کوچک صف دفاعی را ضعیف و ضعیف‌تر می‌کردند. بله، توطئه و کارشکنی زیادی در مادرید صورت گرفت، اما جمهوری‌خواهان اسپانیایی با برچسب‌های مختلف فرزندان خود را خوردند و این کشنده‌تر بود. اتفاقی که در بحران‌ها و لحظات هیجانی زیاد دیده می‌شود و کشورها سرمایه‌های انسانی ارزشمند را مثل آبی که به زمین می‌ریزد از دست می‌دهند.

اگر از سرنوشت اسپانیا بپرسید فقط به شما یادآوری می‌کنیم که در این دوران نزدیک به نیم‌میلیون نفر کشته شدند و اعدام و اردوگاه کار اجباری که با نام «وحشت سفید» شناخته می‌شود تمامی اسپانیا را فراگرفت که بدون‌شک بخشی از اعدامی‌ها و کارگران اجباری همان ستون‌پنجمی بودند که خواسته یا ناخواسته به سقوط مادرید کمک کردند. کاش تحقیقی مستند وجود داشت که از آن‌ها که ناخواسته ستون‌پنجم فرانکو بودند می‌پرسید: «آیا آن اختلافات داخلی ارزشش را داشت؟!»

همین روزها همین اطراف

این روزها به جمله‌های عجیب‌وغریب بعضی از آدم‌ها فکر می‌کنم، به توییت‌ها، به اسامی و به هشتگ‌ها فکر می‌کنم، به جنگ‌طلب و تسلیم‌طلب، به کفن‌پوش و کاسبان جنگ، به مجمع نمایندگان ملت مبعوث و غرب‌پرست فکر می‌کنم. به تمام این بمب‌های ساعتی سیاسی که قرار است شب انتخابات منفجر شوند، انتخاباتی که شاید اصلاً از راه نرسد! به این فکر می‌کنم که بعضی از آن‌ها می‌دانند و کوتاه نمی‌آیند، اطلاعات پیش رویشان است، اما ساز خودشان را می‌زنند، می‌دانیم که خائن نیستند، اما چه فرقی می‌کند؟! دشمن که همیشه لازم نیست نیت کند و یونیفرم بپوشد، حتماً خود ما با این ادبیات بخشی از دشمن هستیم! دلم می‌خواهد تمام این اصطلاحات سیاسی را از ادبیات فارسی موقتاً پاک کنم، موقتاً به این دلیل که بعد از جنگ می‌توان دوباره در این کمد را باز کرد و بر سر روایت درست جنگید. اختلاف سیاسی خوب است، اما نه در این حجم، آن‌هم وقتی که اسلحه دشمن روی شقیقه ما و خانواده‌هایمان قرار دارد.

این روزها می‌خواهم به همه یادآوری کنم که ما بیش از ۲۰۰ روز است که داریم می‌جنگیم و اگر الان دهان تفرقه را گل نگیریم فردا در خوش‌بینانه‌ترین حالت بین آن‌هایی آواره می‌شویم که «ناخواسته» آب به آسیاب دشمن ریخته‌اند، آن‌هایی که پیش از رسیدن دشمن، به‌خاطر «اختلافات غیرموجه و حتی موجه» یکدیگر را تارومار و ژنرال‌های خودشان را خلع درجه کردند.

لازمان لامکان

کشتی وسط اقیانوس سوراخ شده بود و آب همین‌طور بالا و بالاتر می‌آمد و موتورخانه تقریباً در حال پر شدن از آب بود. عده‌ای روی عرشه مشغول بحث بودند که کشتی خودش سوراخ شده یا کسی آن را سوراخ کرده است؟ چه کسی مسئول آن است؟ ما از اول هشدار دادیم که کشتی پوسیده است و شواهد خودشان را هم یکی بعد از دیگری رو می‌کردند و به‌جای اینکه چاره‌ای کنند به فکر این بودند که اول باید مردم بفهمند که حق با ما بوده و بعد این روایت را به گوش تاریخ برسانند. تمامی این اتفاقات می‌افتاد، بدون اینکه کسی به صدای آن ملوان گوش کند که با سطل ایستاده بود و التماس می‌کرد: «اول کشتی را حفظ کنید. بعداً درباره مقصر حرف می‌زنیم.» کشتی آرام‌آرام پایین رفت و غرق شد، آن‌قدر پایین که صدای هیچ‌کدام از سرنشینان آن به تاریخ نرسید که نرسید که نرسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *