پایگاه خبری مکتوبنامه: هر روز صبح، درست قبل از طلوع آفتاب، مردی به نام رحمان خیابان محله را تمیز می کرد.

او سال ها بود که این کار را انجام می داد. وقتی بیشتر مردم هنوز خواب بودند، رحمان با لباس کارش در خیابان قدم می زد و برگ ها، کاغذها و زباله های پراکنده را جمع می کرد.
تقریباً هیچ کس به او توجه نمی کرد.
مردم از کنارش رد می شدند، سوار ماشین می شدند و به محل کارشان می رفتند.
رحمان هم به این بی توجهی عادت کرده بود.
یک روز صبح، جوانی به نام آرش که تازه در همان محله مشغول به کار شده بود، از کنار رحمان گذشت. چند قدم جلوتر ایستاد، برگشت و گفت:
«صبح بخیر آقا. خسته نباشید.»
رحمان سرش را بلند کرد و لبخند زد.

گفت:
«صبح شما هم بخیر پسرم.»
آرش ادامه داد:
«من هر روز که از این خیابان رد می شوم، می بینم اینجا تمیز و مرتب است. خواستم بگویم ممنونم.»
رحمان برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخندش عمیق تر شد و گفت:
«خیلی وقت بود کسی این را به من نگفته بود.»
آرش فکر کرد حرف ساده ای زده و رفت.

اما نمی دانست همان چند کلمه برای رحمان اهمیت زیادی داشت.
روز بعد، آرش دوباره او را دید و سلام کرد.
روز سوم هم.
هر بار چند کلمه کوتاه میانشان رد و بدل می شد.
کم کم رحمان صبح ها با انرژی بیشتری کار می کرد.
یک روز آرش متوجه شد رحمان کنار جدول نشسته و حال خوبی ندارد.
پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»

رحمان گفت:
«دیشب پسرم با من تماس گرفت. گفت شاید مجبور شود برای پیدا کردن کار به شهر دیگری برود. کمی نگرانم.»
آرش چند دقیقه کنار او نشست و به حرف هایش گوش داد.
بعد گفت:
«گاهی آدم فقط به یک نفر نیاز دارد که حرف هایش را بشنود.»
رحمان لبخند زد و تشکر کرد.
چند ماه گذشت.
یک روز آرش به دلیل مشکلات کاری، روز بسیار سختی داشت. مدیرش جلوی چند نفر از همکاران از او انتقاد کرده بود و آرش احساس می کرد تمام تلاش هایش بی فایده بوده است.
وقتی از ساختمان بیرون آمد، رحمان را دید.
رحمان طبق معمول مشغول تمیز کردن خیابان بود.
تا چشمش به آرش افتاد، گفت:
«امروز چرا این قدر ناراحتی؟»
آرش ماجرا را تعریف کرد.
رحمان لحظه ای فکر کرد و گفت:
«یادت هست یک روز به من گفتی خسته نباشید؟»
آرش خندید و گفت:
«بله، چه ربطی به امروز دارد؟»
رحمان گفت:
«همان روز فهمیدم هنوز آدم هایی هستند که زحمت دیگران را می بینند. اگر آن جمله را به من گفتی، شاید امروز من هم بتوانم یک جمله به تو بگویم.»
بعد آرام ادامه داد:
«یک روز بد، به معنی یک زندگی بد نیست.»
آرش ساکت شد.
رحمان گفت:
«من سال هاست صبح زود بیدار می شوم و این خیابان را تمیز می کنم. خیلی وقت ها کسی نمی بیند، اما اگر به خاطر دیده نشدن کارمان را رها کنیم، چه چیزی از زندگی مان باقی می ماند؟»
آرش احساس کرد حرف های ساده پیرمرد بیشتر از نصیحت های طولانی به او آرامش داده است.
لبخندی زد و گفت:
«حق با شماست.»
از آن روز، آرش هر جا که می رفت، سعی می کرد زحمت آدم ها را نادیده نگیرد.
از فروشنده ای که با حوصله کمکش می کرد تشکر می کرد.
از همکارش که کاری را به موقع تحویل داده بود قدردانی می کرد.
اگر کسی برایش کاری کوچک انجام می داد، به جای اینکه آن را وظیفه بداند، می گفت:
«ممنونم.»
مدتی بعد، آرش متوجه شد اتفاق عجیبی افتاده است.
آدم ها بیشتر به او لبخند می زدند.
همکارانش راحت تر با او صحبت می کردند.
حتی خودش احساس آرامش بیشتری داشت.
آن وقت فهمید تشکر فقط حال کسی را که می شنود خوب نمی کند؛ کسی که تشکر می کند هم تغییر می کند.
سال ها بعد، وقتی رحمان بازنشسته شد، اهالی محله برای خداحافظی دور هم جمع شدند.
یکی از همسایه ها گفت:
«رحمان، شاید فکر کنی فقط خیابان را تمیز می کردی، اما تو هر روز صبح به این محله نظم و آرامش می دادی.»
رحمان با چشمانی پر از اشک لبخند زد.
در میان جمع، آرش آرام ایستاده بود.
او خوب می دانست همه چیز از یک جمله ساده شروع شده بود:
«خسته نباشید.»
نتیجه اخلاقی
گاهی تصور می کنیم حرف های کوچک تأثیری ندارند؛ اما یک تشکر صادقانه، یک سلام گرم یا چند کلمه محبت آمیز می تواند روز و حتی مسیر زندگی یک انسان را تغییر دهد.
هیچ وقت قدرت یک جمله خوب را دست کم نگیریم؛ شاید همان چیزی باشد که یک نفر برای ادامه دادن به آن نیاز دارد.
