پایگاه خبری مکتوبنامه: به نقل از اقتصادنیوز، رضا طهماسبی، در مقدمه گفتوگو با مسعود نیلی که در شماره ۶۴۶ هفته نامه تجارت فردا ، منتشر شده، نوشت:
روایت تورم در ایران این روزها به یک داستان ترسناک تبدیل شده است. اگر کسی خارج از مرزهای کشور باشد و مانند شهروندان ایرانی با گوشت و پوست و استخوانش تغییرات قیمت کالاها را حس نکند، کافی است گزارش مراجع اقتصادی از روند تورم را بخواند تا مو بر تنش راست شود. حالا که تعداد کشورهای درگیر تورم بالا در دنیا از انگشتان دو دست فراتر نمیرود، ایران با تورمی که به سهرقمی شدن نزدیک میشود، جزو کشورهای سرلیست تورم است. بار قبل که ایران چنین تورمی را تجربه کرد، سالهای اشغال ایران به دست متفقین در جنگ جهانی دوم بود. حالا در سال ۱۴۰۵ درحالیکه کشور در شرایط هم جنگ و هم صلح بهسر میبرد، گونهای جدید از تورم بسیار بالا و فزاینده گریبان اقتصاد و جامعه ایرانی را گرفته است. مسعود نیلی، اقتصاددان، با تقسیمبندی تورم به چهار دسته متفاوت از لحاظ شدت، ریشهها و راههای کنترل آن را بررسی کرده و تورم این روزهای کشور را از نوع تورم شدید برمیشمارد که علاوهبر سیاست پولی و کسری بودجه، عامل مهم و اثرگذار «انتظارات» در آن دخیل است و سهم بزرگی در آن دارد؛ سهمی به اندازه حدود ۴۰ واحددرصد اختلاف میان رشد نقدینگی و تورم.
****
* برابر آخرین گزارش مرکز آمار ایران، تورم در مرز ۹۰ درصد قرار گرفته و بهنظر میرسد فعلاً هیچ اهرمی برای متوقف کردن روند فزاینده آن در دسترس نیست. تورم برخی کالاهای مصرفی تا ۱۶۰ درصد هم بالا رفته که فشار سنگین معیشت روی دوش خانوار ایرانی را نشان میدهد. از نظر تاریخی تقریباً ۸۵ سال پیش چنین تورمی در ایران تجربه شد. در دوران جنگ جهانی دوم بعد از اشغال ایران از سوی نیروهای متفقین در سالهای ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲ تورم به ترتیب به ۹۶ درصد و ۱۱۰ درصد رسید؛ اما همان زمان هم بهسرعت کاهش پیدا کرد و حتی برای دو سال منفی شد. در دهه ۱۳۶۰ هم با اینکه کشور به مدت هشت سال درگیر جنگ بود، تورم حتی به مرز ۳۰ درصد هم نرسید. بااینحال ما در سالهای اخیر درگیر تورمی فزاینده هستیم که اکنون در آستانه سهرقمی شدن قرار گرفته است. تفاوت تورمی که امروز گریبان اقتصاد ما را گرفته با تورمهای گذشته چیست و چرا روند فزاینده آن متوقف نمیشود؟
بحث تورم از این جهت نسبت به سایر متغیرهای کلان، مانند رشد اقتصادی و حتی اشتغال و بیکاری اهمیت بیشتری دارد که خودش را در زندگی روزمره مردم بهشکلی ملموس نشان میدهد. برای مثال اگر برابر آمار رسمی دو تا سه میلیون بیکار داریم، به نسبت بیش از ۲۴ میلیون شاغل، کمتر به چشم میآید. رشد اقتصادی هم تغییرات کل تولید ناخالص داخلی را نشان میدهد و چندان مسئله روزمره مردم نیست. اما تورم شاخصی است که مردم روزانه در زمان خرید مایحتاج خود از فروشگاهها و مغازهها آن را لمس میکنند و شتاب تغییرات آن را میبینند. دیگر خیلی هم لازم نیست که آمار تورم را از گزارشها دربیاورند چون خودشان به عینه تجربه میکنند و برآوردهای ذهنی روی این مسئله دارند که بر اساس آن تصمیم میگیرند. اما شناخت دقیق این تورم برای سیاستگذار و اقتصاددان به جهت درمان آن مستلزم مطالعات بسیار دقیق است، چون جنس این تورم هنوز برای ما کامل شناخته نشده است. برای مثال، دوره همهگیری کرونا را در نظر بگیرید که یک ویروس با سرعت انتقال بالا میان مردم پخش شد و آسیبهای جسمی سنگینی وارد کرد و جان عده زیادی را هم گرفت. در مورد این ویروس، مطالب زیادی از توضیحات و توصیفات خرافی گرفته تا آنچه پزشکان در مورد این بیماری و راه درمان آن میگفتند، منتشر میشد. در آن مقطع بسیار مهم بود که مردم با این پدیده جدید آشنا شوند، هرچند که مدتی طول کشید تا خود پزشکان هم آن را خوب بشناسند. ما هم امروز نیاز داریم که بدانیم تورم چه تغییر و تحولاتی داشته و امروز با چه تورمی مواجه هستیم. از سال ۱۳۵۲ تورم ما دورقمی شده و با نوسانهای زیاد به مرز ۹۰ درصد در شرایط فعلی رسیده است. اسم مشترک این پدیده در تمامی سالهای گذشته تورم بوده، اما جنس آن و همچنین راه علاجش متفاوت است. مثل اینکه بگوییم یک نفر سردرد دارد. ممکن است این سردرد ناشی از سرماخوردگی، میگرن یا تومور مغزی باشد. در همه موارد آنچه ما مشاهده میکنیم سردرد است، اما جنس و علت آن بسیار متفاوت است. تورم هم شرایط مشابهی دارد. پس باید ابتدا یک گونهشناسی از تورم داشته باشیم که بدانیم در هر مقطعی از زمان گرفتار چه تورمی بودهایم. این گونهشناسی کار سیاستگذار را برای مقابله با تورم را آسانتر میکند، چون میفهمد با وجود علامت یکسان، بیماری ممکن است متفاوت باشد. اگر قبلاً تغییر قیمت یک کالا در طول دو ماه رخ میداد، شاید ما بهعنوان مصرفکننده چندان این تغییر را حس نمیکردیم، اما اگر این تغییر حالا طی دو روز تجربه میشود، طبیعتاً بیماری متفاوت است. اهمیت این شناخت در راه درمان است. اگر فرد سردرد ناشی از سرماخوردگی داشته باشد، به او میگویم روزی یک عدد قرص استامینوفن بخورد. اما اگر سردردش به فرض ناشی از تومور مغزی باشد، نمیتوانیم بگوییم حالا که سردردت شدیدتر است، روزی چهار عدد قرص استامینوفن بخور. داستان تورم هم دقیقاً همینگونه است. بنابراین باید ابتدا به گونههای تورم بپردازیم و بعد وقتی آن را روی تاریخ بگذاریم، راحتتر میتوانیم دلایل و ریشههای آن را درک کنیم.
در یک دستهبندی کلی، ما چهار نوع تورم داریم. گونه اول «تورم ملایم» است که قبلاً به تورمهای زیر ۱۰ درصد اطلاق میشد و حالا که متوسط تورم دنیا به محدوده ۵/۱ تا ۳ درصد رسیده، ما هم به تورمهای کمتر از پنج درصد تورم ملایم میگوییم. نوع دوم «تورم مزمن» است و همانطور که از اسمش پیداست، در طولانیمدت ماندگاری دارد و به لحاظ فراوانی آماری معمولاً ۱۵ تا ۲۵ درصد است. البته تورم مزمن نوسان زیادی دارد و ممکن است تا ۴۰ درصد بالا برود و گاهی هم یکرقمی شود. اما نرخ متوسط آن در بازه ۱۵ تا ۲۵ درصد قرار میگیرد. ویژگی تورم مزمن این است که میتوان با آن کنار آمد یعنی میتوان سالهای سال با تورم مزمن زندگی کرد و به همین دلیل هم به آن مزمن میگوییم. قبل از نوع سوم، به نوع چهارم تورم میپردازم که همان «ابرتورم» (Hyperinflation) است. ابرتورم در واقع بههمریختگی کامل نظام پولی کشور است که از نظر نظام پرداخت در گذران ساعت به ساعت زندگی مردم اختلال ایجاد میکند. اگر تورم در سال بیشتر از ۵۰۰ درصد یا در ماه بیشتر از ۵۰ درصد باشد، به آن ابرتورم میگوییم. البته در نظر بگیرید که ۵۰ درصد در ماه برای یک سال، به تورم ۱۳ هزاردرصدی منجر میشود و منظور این نیست که الزاماً کل ۱۲ ماه تورم ماهانه به این مقدار باشد. اگر سه یا چهار ماه هم این نرخ ۵۰ درصد به بالا تجربه شود، ابرتورم شکل گرفته است. برای مقایسه در نظر بگیرید در سالهای ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲ که اشاره کردید تورم حدود ۱۰۰ درصد بود، تورم ماهانه حدود ۸ تا ۹ درصد بود. در شرایط ابرتورم عملاً رشد قیمتها از کنترل خارج و یک اختلال بسیار جدی در زندگی اجتماعی مردم ایجاد میشود. البته ابرتورم چندان بیماری شایعی هم نیست و از جنگ دوم جهانی به بعد حدود ۱۲ ابرتورم در دنیا تجربه شده است. ما همانطور که برای ابرتورم یک راهنمای عددی و کمّی داشتیم، یک راهنمای کیفی هم داریم. به این شکل که در شرایط ابرتورم پول رایج کارکرد خودش بهعنوان وسیله مبادله، پسانداز یا ذخیره ارزش را از دست میدهد و یک پول دیگر جایگزین آن میشود. مثلاً دلاریزه میشود. چون تا افراد بخواهند قیمت یک کالا یا خدمت را به پول رایج اعلام و با آن مبادله کنند، قیمت دوباره تغییر کرده است.
گونه سوم تورم، در محدوده میان تورم مزمن و ابرتورم قرار میگیرد که به آن «تورم شدید» یا «تورم بسیار بالا» میگوییم که معمولاً سهرقمی است و در معرض انتقال به هر کدام از دو طرف بالا و پایین قرار دارد. مطالعات تجربی که در دنیا انجام شده است، نشان میدهد که اگر تورم از ۲۰۰ درصد عبور کند، احتمال بازگشت آن به پایین بسیار کم میشود. پس یعنی تا مرز ۲۰۰ درصد هنوز شانس بیشتر با این است که تورم به سطوح پایینتر برگردد. اما یکی از ویژگیهای مهم تورم شدید این است که در آن رشد قیمتها از رشد نقدینگی بالاتر است.
* یعنی دیگر تورم با این گزاره که همیشه و همهجا پدیدهای پولی است، توضیح داده نمیشود؟
ببینید ما تورمهای ملایم و مزمن را در یک دسته با عنوان «تورم متعارف» قرار میدهیم؛ به این معنا که اگر تورم زیر پنج درصد باشد، رشد نقدینگی هم در همین حدود است. اگر تورم مزمن و بین ۱۵ تا ۲۵ درصد باشد، رشد نقدینگی هم تقریباً در همین بازه قرار دارد. پس اگر تورم متعارف باشد، یعنی یکی از دو گونه ملایم یا مزمن باشد، سقف تورم برابر با رشد نقدینگی است. یعنی اگر نقدینگی ۲۰ درصد رشد کرد، تورم هم نهایتاً ۲۰ درصد خواهد بود. توجه داشته باشید منظور من این نیست که الزاماً هر ماه یا حتی در یک سال این رابطه برقرار است. منظور این است که حتی در تورم مزمن که قبلاً گفتم ممکن است نوسان بسیار زیادی داشته باشد، بهطور متوسط سقف رشد سطح عمومی قیمتها در نهایت همان رشد نقدینگی خواهد بود.
در تورم شدید و ابرتورم که آن را نامتعارف مینامیم، رشد سطح عمومی قیمتها شدیدتر از رشد نقدینگی است. البته رشد نقدینگی هم بسیار بالاست، اما باز هم به تورم نمیرسد. مثلاً در شرایط فعلی کشور رشد نقدینگی کمی بالای ۵۰ درصد است، اما تورم ما به مرز ۹۰ درصد رسیده، درحالیکه ما گفته بودیم در تورم متعارف سقف تورم به اندازه نرخ رشد نقدینگی است. یعنی تورم امروز ما سقف را هم سوراخ کرده و بسیار بالاتر رفته است. پس این سوال در ذهن ما ایجاد میشود که دلیل رشد سطح عمومی قیمتها به این شکل چیست و چگونه میتوان این تورم را توضیح داد. در این صورت تمایز تورم امروز با تورم دوره جنگ هشتساله نیز توضیح داده میشود. چون در آن زمان تورم در سطح متعارف بود، اما تورم امروز از نوع شدید و نامتعارف است.

تورم ملایم زیر پنج درصد نهتنها متعارف، بلکه لازم است. یعنی برای اینکه اقتصاد تحرک داشته باشد، احتیاج دارد که سطح عمومی قیمتها بهطور متوسط سالانه در حدی زیر پنج درصد رشد کند. وقتی تورم در سطح دو تا سه درصد باشد، یعنی یک کالا پنج درصد رشد قیمت داشته و یک کالا یک درصد. قاعدتاً سرمایهگذار سراغ تولید کالایی میرود که پنج درصد رشد داشته، چون سودآوریاش بهطور نسبی بیشتر است. تورم ملایم به کارآفرینی، سرمایهگذاری، تکنولوژی و همه فعالیتهای اقتصادی علامت میدهد. به علاوه اینکه در تورم ملایم، رابطه جالبی میان تورم و بیکاری وجود دارد. به این شکل که توصیه میکنند اگر میخواهید بیکاری را پایین بیاورید، تورم را کمی بالا ببرید. اما این توصیه راجع به این نوع تورم صادق است، نه اینکه هر تورمی را بالا ببریم. مثلاً الان نمیتوانیم تورم ۹۰ درصدی را به ۱۲۰ درصد برسانیم، به این دلیل که بیکاری را پایین بیاوریم. بانک مرکزی در تورم ملایم از ابزار سیاست پولی انبساطی استفاده میکند تا مثلاً یک واحددرصد تورم را بالا ببرد، در ازای اینکه مثلاً نیم واحددرصد بیکاری کاهش یابد. متولی این نوع تورم بانک مرکزی است. چون بانک مرکزی متولی سیاست پولی است که به اصطلاح چرخش میان تورم و بیکاری را تنظیم میکند. در تورم مزمن مسئله کمی متفاوت است. چون تورم مزمن حتماً یک ریشه مزمن دارد که آن هم کسری بودجه مزمن است. کسری بودجه مزمن با کسری بودجه سیاستی متفاوت است. در کسری بودجه سیاستی ما خودمان تصمیم میگیریم که مثلاً یک سال کسری ایجاد کنیم تا رکود را برطرف کنیم، اما اگر اقتصاد چند دهه است که گرفتار تورم مزمن شده، دیگر بانک مرکزی مسئول نیست. متولی این تورم مزمن دستگاههای مالی کشور است. از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۹۶ کشور ما دچار تورم مزمن بود، چون از سال ۱۳۴۵ کسری بودجه مزمن آغاز شد که هنوز هم ادامه دارد. در تورم ملایم راهحل سیاست پولی و در تورم مزمن که عاملش کسری بودجه مزمن است، راهحل تراز کردن بودجه با ابزار سیاست مالی است.
اما در تورمهای شدید یک پدیده دیگر به نام «انتظارات» وارد میشود. به این صورت که ابتدا با وارد شدن یک شوک به اقتصاد تورم بالا میرود. بعد از آن اگر مردم و جامعه این شوک را موقت ارزیابی کنند، واکنش آنها هم متناسب و موقت است، اما اگر این شوک را دائمی بدانند تصمیمهای آنها هم بلندمدت را هدف میگیرد. جامعه ما پیش از این یک بار پدیده انتظارات و اثرگذاری آن را در ابتدای دهه ۱۳۹۰ تجربه کرد. در سال ۱۳۹۱ اقتصاد ایران با یک شوک خارجی به نام تحریم مواجه شد که تورم را تا ۵/۳۸ درصد بالا برد. تورم در خرداد ۱۳۹۲ به قله رسید و عدد ۴۲ درصد ثبت شد. در واقع تورم از دامنه ۱۵ تا ۲۵ درصد خارج شده و خیلی بالاتر رفته بود. اگر جامعه شوک تحریم را دائمی و ماندنی ارزیابی میکرد، قاعدتاً انتظار داشت که تورم ۴۲ درصد به ارقام بالاتری مثل ۴۸، ۵۰ و بالاتر از ۶۰ درصد برسد و این پیشبینی را در رفتار خودش اعمال میکرد. اما اگر ارزیابیاش این بود که شرایط ایجادشده موقت است، آن را جزو نوسانهای تورم مزمن طبقهبندی میکرد که فروکش میکند و به سطوح قبل بازمیگردد. اتفاقاً در خرداد ۱۳۹۲ انتخابات ریاستجمهوری را داشتیم که محور اصلی مناظرهها و تبلیغاتش مسئله تحریم بود. نامزدهای انتخاباتی هم بر سر رفع تحریم با یکدیگر چالش داشتند و بحث میکردند. مردم دیدند که نتیجه انتخابات این علامت را میدهد که نظام تصمیمگیری در جهت حل مسئله تحریم حرکت خواهد کرد. بنابراین تورم بهسرعت برگشت و کنترل شد، چون انتظارات شوک را موقتی شمرد. در سال ۱۳۹۴ برجام به تصویب رسید و در سالهای ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ تورم تکرقمی شد. صادرات نفت بسیار بالا رفت و نرخ ارز هم برای یک دوره نسبتاً طولانی ثبات بالایی داشت. پس مردم به این نتیجه رسیدند که حدسشان در موقتی بودن شوک تحریم درست بوده است. از همانجا بود که «انتظارات» به یک عامل موثر در تورم تبدیل شد که اثرگذاری آن در کاهش تورم حتی از سیاستگذاری بیشتر بود. در مقابل وقتی که در ابتدای سال ۱۳۹۷ خروج آمریکا از برجام اعلام شد، مردم به این نتیجه رسیدند که این تحریم با تحریمهای ابتدای دهه ۱۳۹۰ متفاوت و این شوک دائمی است. انتظارات که یکبار اهمیتش را در مدیریت اقتصاد کلان کشور به نمایش گذاشته بود، این بار متفاوت از دفعه قبل عمل کرد. جامعه به این نتیجه رسیده بود که این بار مشخص نیست چه اتفاقی میافتد و نرخ ارز میتواند به هر عددی برسد. برداشت جامعه از شوک موقتی نبود، بنابراین هرچه در سالهای ۱۳۹۵و ۱۳۹۶ تجربه شده بود، برگشت خورد. صادرات نفت که به دو میلیون و ۳۰۰ هزار بشکه در روز رسیده بود، دوباره کاهش پیدا کرد و درآمدهای ارزی بهشدت پایین آمد. کسری بودجه دولت دوباره افزایش پیدا کرد و این کسری موجب شد رشد نقدینگی بالا برود. کاهش درآمد ارزی و رشد نقدینگی باعث جهش قیمت ارز شد. مردمی که در سالهای ۱۳۹۳ تا ۱۳۹۷ در محاسبات منطقی به این نتیجه رسیده بودند که اگر میخواهند ارز بخرند، آن را به آینده موکول کنند یا اگر میخواهند ارز بفروشند، بهتر است امروز بفروشند، رفتارشان معکوس شد. به این نتیجه رسیدند که اگر میخواهند ارز بخرند بهتر است هر چه زودتر بخرند و اگر میخواهند بفروشند هرچه دیرتر بفروشند بهتر است. نتیجه این شد که بزرگترین شوک ارزی ما در همان فاصله تقریباً یکساله ۱۳۹۷ اتفاق افتاد، درحالیکه در این سال هنوز درآمد ارزی ما کاهش قابل ملاحظهای پیدا نکرده بود و کاهش جدی آن در سالهای ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ اتفاق افتاد. اما انتظارات کار خودش را کرد. در سال ۹۷ نقدینگی رشد قبلی خودش را داشت، اما انتظارات به مردم میگفت که رشد نقدینگی در سالهای بعد زیاد خواهد شد، پس تورم هم بالا خواهد رفت. در نتیجه مردم میدانستند اگر پولشان را پسانداز کنند، ضرر میکنند. در واقع انتظارات به آنها پیام میداد که پولشان را به دیگر داراییها، از جمله ارز و طلا تبدیل کنند.
نتیجه اینکه از سال ۱۳۹۷ به بعد، دیگر بیماری اقتصاد ایران تورم مزمن نیست. ما وارد یک گونه دیگر شدیم که من اسمش را گذار تورمی میگذارم. یعنی اقتصاد ایران در حال انتقال از یک تورم مزمن ۴۴ساله، از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۹۶، به یک دوره جدید است که چندان شناختهشده نیست. یعنی نه سیاستگذار و نه مردم شناخت درست و کاملی از آن ندارند. مردم نمیدانستند این تورم چه پدیدهای است، اما مشاهده آنها افزایش مدام و سریع قیمتها بوده است. فردی که تورم هشت درصد در ماه را تجربه کرده، میبیند که ۲۰ میلیون تومان پول حساب بانکیاش در عرض یک ماه، یک میلیون و ۶۰۰ هزار تومان از ارزش خود را از دست میدهد. انگار یک دزد به حساب افراد دسترسی دارد و هر ماه مقداری از پول نقد آنها را برمیدارد. اما اگر این پول به یک دارایی دیگر یا حتی کالا تبدیل شود، از دزدی جلوگیری میشود. همه مردم هم میتوانند این محاسبه را انجام دهند چون نیاز به خواندن علم اقتصاد ندارد. در نتیجه از آن سال فضایی ایجاد شد که مردم تصمیم گرفتند پولشان را زودتر به کالا تبدیل کنند و همینجا کلید سبقت رشد قیمتها از رشد نقدینگی زده شد. دقیقاً از ابتدای سال ۱۳۹۷ رشد قیمتها که همان تورم است از رشد نقدینگی پیشی گرفت که تا امروز هم ادامه دارد. نقشآفرینی عامل انتظارات در سیاستهای اقتصاد کلان به یک یادگیری عمومی منجر شد. مردم وقتی دیدند از شرایط متضرر میشوند با حساسیت بالاتری واکنش نشان دادند. درواقع شرایط به شکل مسابقهای درآمد که با چه سرعتی و با چه شدتی پول را به کالا تبدیل کنیم.
در جزئیات گزارش شاخص تورم که مرکز آمار منتشر میکند، تورم کالا و خدمات تفکیک میشود. خود کالا هم به سه دسته کالای بادوام، کالای کمدوام و کالای بیدوام تقسیم میشود که میانگین رشد قیمت این سه دسته ۱۲۱ درصد است. در این میان، کالاهای بادوام و بیدوام بیشترین رشد و کمدوام کمترین رشد را دارد. کالاهای بیدوام عمدتاً مواد غذایی است که مردم روزانه میخرند و ترجیح میدهند خریدشان را تا حد ممکن جلو بیندازند. کالای بادوام هم کالایی است مثل یک خودرو دستدوم که فرد تصمیم میگیرد بخرد تا ارزش پولش را حفظ کند. اما کالای کمدوام مانند لباس چون ارزش را نگه نمیدارد، جزو خریدهای پرتواتر افراد در این دوران نیست. این دادهها بهخوبی نشان میدهد که انتظارات چگونه رفتار مردم را شکل میدهد. پس فاصله زیاد بین نرخ رشد نقدینگی ۵۰درصدی با تورم ۹۰درصدی را میتوان با انتظارات توضیح داد.

* پس قاعدتاً راه علاج و درمان این تورم هم باید متفاوت از صرف کنترل سیاستهای پولی و مالی باشد؟
در این شرایط توصیه سیاستی این است که سیاستگذار نباید تمام تمرکزش برای کنترل تورم را روی رشد نقدینگی معطوف کند. البته حتماً و قطعاً لازم است که نرخ رشد نقدینگی مهار شود، اما این فاصله زیاد با کاهش چنددرصدی رشد نقدینگی کنترل نمیشود. مهمتر این است که جامعه از رفتار و گفتار سیاستگذار و تصمیمگیرنده کشور یک علامت معتبر بگیرد؛ علامتی که نشان دهد سیاستگذار عزمش را جزم کرده که تورم ۹۰درصدی را براساس یکسری اقدامات به مثلاً ۵۰ درصد برساند و در مرحله بعد مجدد آن را به رقم پایینتری کاهش بدهد. سیاستگذار باید به جامعه نشان دهد که نسبت به این قول متعهد است تا مردم هم بتوانند این قول را معتبر بشمرند. قاعدتاً اینکه سیاستگذار سخنرانی کند و به مردم بگوید وضعتان بهتر میشود، برای جامعه پذیرفتنی و معتبر نیست. بهطور کلی در تورمهای شدید دیگر راهحلهای بهکاررفته در تورم ملایم و مزمن بهتنهایی جوابگو نیست. باید رشد نقدینگی را کنترل کرد، اما مهمتر اینکه باید به مردم در مورد آنچه ذهنشان را مشوش کرده است، علامتی معتبر در جهت رفع آن نگرانی داد. تسلط عامل انتظارات بر سیاست پولی و مالی در تورم، بیشتر از سیاست ناشی میشود تا اقتصاد. یعنی باید بتوان به جامعه علامتی داد که محاسبات ذهنیاش به او بگوید که شرایط در حال تغییر است. در تمام تجربههای دنیا از تورمهای بسیار بالا که مهار شده و برگشته، ابتدا یک علامت معتبر داده شده که جامعه نسبت به آن حساسیت دارد. وقتی جامعه آرام میشود به سیاستگذار فرصت میدهد که سیاستهای پولیاش را درست و مسائلش را حل کند. مثل اتفاقی که در فاصله سالهای ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۶ رخ داد. اصلاحات مالی در آن بازه زمانی بسیار کمتر از آن بود که تورم مزمن چنددههای را تکرقمی کند. آنجا هم عامل مسلط انتظارات بود.
* تورم شدید این روزها را تورم دوره گذار خواندید. یعنی معتقدید این دوره یک تعادل ناپایدار است و الزاماً به یکی از دو طرف بالا و پایین خودش تبدیل خواهد شد؟
بله، چون نگه داشتن تورم در سطوحی بسیار بالا مانند ۹۰ درصد چندان معنادار نیست. از بهمن ۱۴۰۳ به بعد تورم در ایران رفتار متفاوتی در پیش گرفت و دیگر بدون نوسان به سمت بالا حرکت کرد. دقت کنید که ارز ترجیحی در آذر ۱۴۰۴ حذف شد. پس باید بسیار دقت کنیم که چرا تغییر رفتار تورم از بهمن ۱۴۰۳ رخ داد. در حال حاضر سیاستگذار باید بتواند بهشکلی این روند دائمی صعودی را بشکند و جلوی این شتاب را بگیرد تا حداقل یک علامت به جامعه بدهد. برابر آماری که داریم، از بهمن ۱۴۰۳ تا تیر ۱۴۰۵ متوسط ماهانه رشد قیمتها پنج درصد بوده است. از اسفند ۱۴۰۴ به بعد هم متوسط ماهانه رشد قیمتها ۵/۷ درصد بوده که یک رکورد محسوب میشود. در دو ماه گذشته این رقم به کمتر از چهار درصد رسیده که در صورت حفظ آن، تورم امسال برحسب حالتهای مختلفی که ممکن است پیش بیاید، حدود ۷۰ درصد خواهد بود. برای بودجه سال ۱۴۰۶ هم دولت باید تصمیم بگیرد که با قیمتهای نسبی از جمله حقوق و دستمزد، انرژی، ارز و… چه خواهد کرد. مهمتر اینکه جامعه به لحاظ سیاسی چه چشماندازی برای آینده خودش دریافت میکند.

* به اول بحث برگردیم. درواقع عامل انتظارات باعث تفاوت تورم در دوران جنگ هشتساله و دوره جنگ اخیر است؟
بله، چون در دهه ۱۳۶۰ این شرایط حاکم نبود. من معتقدم که ما روی دهه ۶۰ کم مطالعه و پژوهش کردهایم. این دهه یکی از مهمترین دهههای تاریخساز اقتصاد ما بوده است. درست است که ما در آن دهه، هشت سال درگیر جنگ بودیم، اما خود جنگ به دو دوره کاملاً متفاوت تقسیم میشود. یک دوره تا سال ۱۳۶۴ و یک دوره از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ است. شاید جالب باشد که بدانید از نظر وفور درآمدهای ارزی حاصل از صادرات نفت، بعد از دولت اول آقای احمدینژاد، دوره ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ قرار میگیرد. یا اینکه رشد تولید ناخالص داخلی یعنی رشد بخش واقعی اقتصاد در سال ۱۳۶۱ معادل ۸/۲۲ درصد بود که اصلاً در هیچ زمانی در آمار ثبتشده حسابهای ملی کشور چنین رشدی نداشتیم. حتی در دوره جهش درآمدهای نفتی در دهه ۱۳۵۰ هم چنین رشدی تجربه نشد. رشد اقتصادی در سال ۱۳۶۲ به ۸/۹ درصد میرسد که باز هم رشد بسیار بالایی است. متوسط درآمدهای ارزی حاصل از صادرات نفت خام کشور در فاصله سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴ حدوداً ۹۰ میلیارد دلار در سال بود که اگر به متوسط ۴۵ میلیون نفر جمعیت آن بازه زمانی تقسیم کنیم، درآمد سرانه دو هزار دلار برای ایرانیان بهدست میآید که یک رکورد بود. مثلاً مقایسه کنید با امروز که درآمد سرانه حدود ۳۵۰ دلار است.
اما این شرایط تغییر کرد. در سال ۱۳۶۳ رشد اقتصادی با یک سقوط بزرگ، منفی میشود. سال بعد رشد ۸/۱ درصد است و باز در سال ۱۳۶۵ مجدد منفی میشود. سال ۱۳۶۶ رشد صفر است و در سال ۱۳۶۷ هم رشد منفی بزرگی را تجربه میکنیم. تولید ناخالص داخلی از قله خودش در سال ۱۳۶۱ به حضیض سال ۱۳۶۷ میرسد و حدود ۲۰ درصد افت میکند. درحالیکه در همین فاصله هشت میلیون نفر به جمعیت کشور اضافه شده است. یعنی درآمد سرانه کاهش بسیار شدیدی پیدا کرد و تورم بسیار زیاد شد. چون کسری بودجه دولت بسیار زیاد شد. سرمایهگذاری هم از ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۷ حدود ۳۵ درصد کاهش یافت. در این دوره اقتصاد کشور بیشتر درگیر رکود بود تا تورم. در سال ۱۳۶۵ درآمد ارزی حاصل از صادرات نفت به قیمت امروز حدوداً ۲۸ میلیارد دلار بود که اگر به جمعیت ۵۰ میلیوننفری آن زمان تقسیم کنیم، درآمد سرانهای در حدود ۵۶۰ دلار میشود که یک کاهش شدید را نشان میدهد و تقریباً یکچهارم چهار سال قبل از آن شد. کاهش شدید درآمدهای ارزی در سال ۱۳۶۷ باعث شد دولت ۵۳ درصد بودجه را کسری داشته باشد که ۵۰ واحددرصد از آن، یعنی به اندازه نصف بودجه از بانک مرکزی استقراض کند. من در آن زمان خودم معاون اقتصادی سازمان برنامه بودم. هیچوقت دیگر چنین تجربهای نداشتهایم که دولت نصف بودجهاش را از بانک مرکزی قرض بگیرد. دادهها هم نشان میدهند که بعد از آن خالص بدهی دولت به بانک مرکزی که یک جزء مهم پایه پولی است، بیش از پنج برابر شد. اینجا قاعدتاً انتظار میرود که تورم هم بسیار زیاد رشد کند. اما نکته مهم اینکه در این سالها ضریب فزاینده نقدینگی به دلیل کنترل شدید ترازنامه بانکها، یعنی کنترل حجم تسهیلاتدهی بانکها، پایین بود. ضریب فزاینده نقدینگی به این معناست که یک واحد پایه پولی به چند واحد نقدینگی تبدیل میشود. این عدد در حال حاضر در اقتصاد ما بین ۵/۷ تا ۵/۸ است اما در فاصله سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ ضریب انبساط نقدینگی زیر دو بود. یعنی یک واحد پایه پولی کمتر از دو برابر میشد، چون بانک مرکزی قدرت تسهیلاتدهی بانکها را محدود کرده بود. به این دلیل تورم در دوران جنگ چندان بالا نرفت اما با تمام شدن جنگ، این بادکنک ترکید و تورم افزایش یافت. چون مقدار زیادی پایه پولی جمع شده بود که به نقدینگی تبدیل نشده بود. در نهایت هدف این بود که بگویم بین دوره ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ و دوره ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ اقتصاد ایران بسیار متفاوت بود. بنابراین میانگین گرفتن از این دو دوره و التقاط آنها اشتباه است.
ضمن اینکه من عنوان کردم ما هنوز در مورد دهه ۱۳۶۰ کم میدانیم. یک مثال بزنم؛ نرخ ارز در سال ۱۳۹۷ بهطور متوسط چهار هزار تومان بود که امروز به ۲۰۰ هزار تومان رسیده و ۵۰ برابر شده است. پس یعنی نرخ ارز در این بازه زمانی بهطور متوسط سالانه بیش از ۵۰ درصد رشد کرده اما همچنان کمتر از رشد نرخ ارز در سال ۱۳۶۷ است. اما اثر رشد نرخ ارز در حال حاضر با آن زمان قابل قیاس نیست، چون عامل انتظارات بسیار متفاوت شده و حساسیتها در آن زمان بسیار کمتر بود. این تفاوتهای مهمی است که ما اقتصاددانها باید به آن توجه کنیم. بهطور کل در آن دهه اقتصاد ما پیچیدگی سیاستی خاصی نداشت و رشد اقتصادی همبستگی بالایی با رشد درآمدهای نفتی داشت. با افزایش درآمدهای نفتی، رشد اقتصادی هم بالا رفت و از سال ۱۳۶۲ که این درآمدها بهتدریج کمتر و کمتر شد، رشد اقتصادی هم کاهش قابلتوجهی پیدا کرد.
* این تصویر تا حدود زیادی مغایر با برخی گفتههاست که دهه ۶۰ را یا دوران بسیار خوبی برای اقتصاد تصویر میکند که با وجود جنگ اقتصاد مدیریت شد و تورم افزایش نیافت یا آن را کاملاً سیاه نشان میدهد. درست است؟
ما باید توجه کنیم که اساساً کار اقتصاددان تبلیغات سیاسی نیست. اقتصاددان باید مقبولیت حرفهای خودش را به جامعه نشان بدهد. ما نباید طرفدار دهه ۶۰ یا طرفدار دهه ۹۰ یا هر دوره زمانی دیگری باشیم. اقتصاددان مانند هواداری که در استادیوم هورا میکشد نیست. کار ما این است که رخدادهای اقتصادی را علمی، صادقانه و منصفانه تجزیه و تحلیل کنیم و کاری نداشته باشیم که در انتها چه نتیجهای بیرون میآید. کار اقتصاددان این نیست که یک دوره را خوب تصویر کند و یک دوره را بد. اقتصاددان باید صادقانه با جامعه صحبت کند. ما باید هنوز روی دهه ۶۰ مطالعات بیشتر و دقیقتری انجام دهیم و خودم این کار را در برنامه خودم قرار دادهام. از طرفی معتقدم که ما هنوز تورمی را که امروز گرفتارش هستیم، بهطور کامل نمیشناسیم. باید بیشتر روی آن کار کنیم و شواهد بیشتری دریافت کنیم تا بتوانیم دقیقتر در موردش صحبت کنیم. کار اقتصاددان این نیست که بیجهت مردم را از بروز ابرتورم بترساند یا برعکس به آنها امید واهی بدهد. باید تصویری واقعبینانه و منصفانه به مردم ارائه کند.
